آرشيو


December, 2002

جمعه شبها


داشتم آلبوم آخر شهرام صولتی رو گوش ميكردم. يه آهنگ داره در مورد جمعه شبها، كه خيلی خوبه و من عاشق ميشم و يار مياد و از اين حرفا. فكر كردم كه من كه تو ايران اصلا اين جمعه شبها رو دوست نداشتم. فرداش شنبه بايد بری سر كلاس يا سر كار. من كه فقط ياد بدهكاريهام ميفتادم! در عوض پنجشنبه شب ها رو خيلی دوست داشتم. عالی بود. خيلی خوش ميگذشت….!

البته چون شهرام صولتی هم تو آمريكاست و اونجا شنبه و يكشنبه تعطيله، جمعه شبها مثل همون پنجشنبه های ايرانه. پس اينجوری من هم باهاش موافقم.



عربها و ايرانيها


اين ماجرای گرفتن ايرانيهای بنده خدا تو كاليفرنيا هم داره جدی ميشه. چه قدر ديگه اين آمريكاييها بايد سرمون بيارند تا كوتاه بيان. من ميگم همه جمع شيم بريم پيش اين عربها، عاجزانه خواهش كنيم تروريست بازی رو بيخيال شن. فكر كنم اگه يه بار ديگه اين مصريها يا عربستانيها يه كار تروريستی بكنند، همه ايرونيها رو از آمريكا بندازن بيرون!!



جلسه امتحان


ديروز سر جلسه امتحان بودم. امتحان سختی هم بود. وقتش هم فقط دو ساعت بود كه به نظر كافی نمی رسيد. اما من دلم ميخواست هر چی زودتر وقت تموم شه! برای تمام بچه ها زمان مثل برق ميگذشت و همه كلی سوال حل نشده داشتند. اما من هنوز برام زمان خيلی كند ميگذشت. نه كه فكر كنيد همه مسئله ها رو حل كرده بودم ها. نه بر عكس، هيچ كدوم رو حل نكرده بودم و فقط در و ديوار رو نگاه ميكردم، اما هنوز هم ميخواستم اين دو ساعت لعنتی تموم شه. اصلا هم برام مهم نبود كه چی ميشه. چه جوری قراره ورقه ها تصحيح بشه و استاد قراره چه جوری نمره بده، فقط دوست داشتم امتحان به آخر برسه و من آزاد بشم. فكر ميكنيد چرا؟ دليلش خيلی ساده است. چون من ممتحن * جلسه بودم!!

*: ممتحن كه بعضيها به غلط ممتنع تلفظ ميكنند!، به كسی گفته ميشه كه نقش مير غضب رو سر جلسه امتحان بازی ميكنه و مواظبه كه خدای نكرده چشم بچه های معصوم به گناه آلوده نشه!!



كاربرد سر


ابراهيم نبوی تو يه سخنرانی در شهر كلن به نقل از يكی از استادان دانشگاه صنعتی شريف گفت:

"بعد از انقلاب تنها كسی كه در دانشگاه ما از سرش (كله اش) درست استفاده كرده، علی دايی بوده!"



فال بينی های فورواردی


شما هم دقت كرديد كه يه مدته اين ايميل فال بينی های فورواردی چه قدر زياد شده. يكی ميگه اگه تو فلان ماه يا بهمان روز به دنيا اومدين مثلا شخصيتتون چه جوريه، يكی ميگه اگه اسمتون فلان چيزه اخلاقتون چه طوره. يكی ديگه ميگه اگه گروه خونيتون يه چيزيه چقدر بچه باحالين و از اين موارد. من نميفهمم اين جفنگيات رو اولين بار كی به فكرش ميرسه كه بنويسه اما بابا تو رو خدا از اين تكنولوژي قرن بيستم ديگه برای انتشار اينا استفاده نكنيد. آخه يه مشت داستان مسخره كه همه اش هم ميگه شما چه قدر گليد و خوبيد و اينا كه نشد زندگي. اينا مال N هزار سال پيش بود كه مردم بی سواد بودند. الان كه ديگه قربونش برم اين دانشمندا ته همه چيز رو در آوردند. ديگه نياز نيست برای اينكه خوشمون بياد الكی خالی ببنديم. آخه يه نفر بياد يه دليل نيمچه علمی بياره كه چه ربطی بين مثلا تاريخ تولد من و اينكه مثلا من شجاعم يا پشتكار دارم يا مهربونم و دوست بچه ها هستم يا اينكه هيچ كدوم اينا نيستم بياره ما هم چاكريم. اصلا ديگه هر چی شما ميگين قبول!



بنده خوب خدا


تصميم گرفتم بنده خوب خدا بشم!
اگه يه روزی يه عالمه كار داشته باشيد، كلاس و تمرين و پروژه و غيره، و فكر كنيد كه هيچ تراكتوری يك دفعه از پس اين همه كار بر نمياد، اون وقت منتظر چی ميشينيد. شايد حتی به فكرتون هم نرسه كه اصلا ميشه منتظر هيچ فرجی نشست. پس با همون استيصال (عجب كلمه ايي!) ميرين ميخوابين. بعد صبح كه بلند ميشين ميبينيد كه همه جا سفيد شده * و تلويزيون هم ميگه دانشگاه امروز تعطيله! اون موقع شما اگه باشيد چی فكر ميكنيد.
تصميم گرفتم بنده خوب خدا بشم!!

توضيح * : عكس بالا صحنه ايه كه من صبح از پشت پنجره ديدم!



کودک درون


داشتم مطلب صنم دولتشاهی رو تو كاپوچينو ميخوندم دو تا جمله اش برام خيلی جالب بود. انگار حرف دل منو ميزد:
"دست و پاهايم بزرگ شده. کودک درونم هنوز مرا به بازيگوشی می خواند. "
نميدونم كارتون "رابرت" رو يادتون هست. آقايی كه نميخواست آدم بزرگ باشه. بعضی وقتا بد جوری اون احساس بهم دست ميده.

راستی يه سوال:
اگر ميشد به مدت محدودی مثلا چند روز يا چند هفته به يكی از دوران گذشته تون برگرديد، دوست داشتيد به چه زمانی برميگشتيد و چند سالتون ميشد؟ يادتون باشه كه گفتم مدتش محدوده، پس نگيد صفر سالگي!!



Web Analytics