آرشيو


June, 2003

ژن سحر خيزي


بالاخره فهميديم مشكل شب زنده داری و صبح دير پا شدن ما چيه. نگو مسئله ژنيه! ( اينجا رو گوش بدين )
بر طبق تحقيقات انجام گرفته، ژن نميدونم چيچي، در آدمهای سحر خيز بزرگتره و توی ما كوچيكتره! عيب نداره، بذار يه چيز ما هم كوچيك باشه. نميشه كه همه چی بزرگ باشه!!
تازه ميگن كه هنرمندان و نويسندگان و متفكران شب زنده دارند و كسانی كه بيشتر اهل عمل هستند، سحرخيزند. (من كه حتما از دسته اول هستم!)
خلاصه ديگه صبح مزاحم خواب نشيد كه قضيه شديدا ژنيه و به ما هم مربوطيتی نداره!



کلمه دانشجو


هيتلر: به نظرتون کلمه دانشجو تو اين ۲۰-۳۰ سال اخير چقدر بارمعنويش فرق کرده؟
به بچه تون ياد بديد هروقت يکی بهش گفت دانشجو ،بگه عوضی خودتی مرتيکه.



A Letter from Court


Yesterday, I received a letter from a court. At first, I got shocked and scared, but after reading the letter I found out that it was not because of any accusation or something, but I was chosen to be a juror of a trial. Regardless of the big mistake of the random generator in choosing a non-citizen for this position, I really admire the idea. In our country, the poor journalists and other political activists are prosecuted in courts, which have one person in role of both prosecutor and judge. Also, just privileged people are chosen to be juror.



نامه از دادگاه!


ديروز رفتم صندوق پست رو باز كردم، ديدم يه نامه از دادگاه برام اومده!! بعد از اينكه قلبم رو كه اومده بود تو دهنم! قورت دادم، به سرعت نامه رو باز كردم و ديدم خوشبختانه احضاريه نيست، بلكه نوشته بود كه من به عنوان عضو هيات منصفه برای يه دادرسی انتخاب شدم! آخه در آمريكا، اعضای هيات منصفه دادگاهها به صورت تصادفی از بين مردم عادی انتخاب ميشن. البته بگذريم كه RANDOM GENERATOR شون ايراد داره و من كه CITIZEN نيستم رو اشتباهی انتخاب كرده!، ولی اصولا ايده خيلی قشنگه. گفتم بيچاره متهمان (خصوصا سياسی ها) كه در مملكت ما مجبورند در دادگاه هايی حاضر بشن كه قاضی و دادستان يك نفره و هيات منصفه هم از بين بر و بچه ها انتخاب ميشه!!

نكته ديگه اي كه بهش فكر كردم اين بود كه فرض كن من ميتونستم برم برای داوري. يكی از اين سياه ها هم كه با لهجه عجيب و غريب حرف ميزنه متهم بود و پس از سه ساعت دادرسی به من ميگفتند:
" خوب جناب، نظر شما چيه؟"
و من با قيافه حق به جانب ميگفتم:
"ببخشيد، اين آقا چی گفت؟؟!!"



وبلاگ انگليسي


همانطور كه ملاحظه ميكنين، در سمت راست يه لينك جديد اضافه شده كه مربوط به وبلاگ انگليسيه كه تازه شروع كرده ام. ميخوام توی وبلاگ انگليسی در مورد تجربيات زندگی در آمريكا و همچنين در مورد ايران بنويسم. ميخوام سعی كنم غير ايرانی ها رو تا اونجا كه ميشه با ديدگاه های يك ايرانی آشنا كنم و بگم كه ما چه مردم با كلاسی هستيم.
البته شايد اون مطالبی كه در مورد آمريكا و شاهكارهای خودم در اينجا!! مينويسم برای شما جالبتر باشه و فكر كنين كه اگه شما هم جای من بودين شايد چنين دست گلهايی رو آب ميدادين! شايد هم بتونين با غلط غولوطهايی كه مينويسم تفريح كنين. به هر حال بايد ياد بگيريم كه با همه چی ميشه تفريح كرد!



Demonstration and Reactions


After one week of protests and demonstration of the Iranian students in Tehran and other cities and after violent reactions of the Police and vigilante groups, many officials around the world talked and wrote about this incident. Most of them condemned the violence and attacks against the students. Among all these however, I found two reactions interesting. First one was President Khatami’s. He said nothing!!! He behaves like nothing has happened and nobody was injured. Sometimes, I do not understand him at all. Having a pretty smile and many nice words to say is not what people expected and what they needed. Ebrahim Nabavi, an Iranian satirist, says: “Khatemi is the handsome kid of the family who is in charge of opening the door for the guests and greeting them!! This is while the other members of the family do whatever wrong they would like in the back!”

The other sad but noticeable reaction was Russians’. They just hope that these issues do not change the stable situation of the country. In fact what they are looking for is only money. They just care about their trades with Iran and nothing more. This is like what they said about selling nuclear materials to Iran. They said we are sellers. We do not care about what can be done with these materials. We suppose that everything is fine and no bomb will be made!! How dirty the money is!!



پرسپوليس و استقلال


اگه يه زمانی دور، جزو طرفدارای پرسپوليس و يا استقلال بودی ولی حالا نه يكی از بازيهاشو ديدی و نه يكی از بازيكناشو ميشناسي، آيا باز هم وظيفه شرعی و ملی ذوق كردن به خاطر بردش و يا آه و افغان به خاطر باختش رو داری يا نه؟
خيلی جوابش رو نميدونم، اما علی الحساب بذارين يواشكی اين گوشه بگم:

"هوراااا، پرسپوليس برد!!"



Red or Blue!


Yesterday, there was a football (what Americans call it Soccer) match in Iran. Iranians love football. It causes pleasure and pain in their hearts. Yesterday’s match was between the two most famous teams of the capital, Persepolis and Esteghlal. They have had a lifelong competition against each other. The fans of the two teams talk about their beloved teams enthusiastically. They use the colors of the shirts (Red or Blue) in their words and slogans and make fun of the other team. Although there is the same story in many other countries, what makes this one special is that Iranian people mostly do not care about the other sports as they do about football and about these two teams. They get excited when their beloved team wins, come to street, honk the horns of the cars and also dance and sing together, the scene that you can see rarely in public in my country.



آدم بازاري!


دوستی ميگفت: "من آدم بازاری نيستم!"
وقتی پرسيدم " آدم بازاری " يعنی چي؟، گفت: "يعنی كسی كه در نگاه اول توجه مردم رو جلب ميكنه و مردم نسبت بهش احساس خوبی پيدا ميكنند."
بعد از فهميدن معنی عميق اين كلمه به اين فكر افتادم كه پس برای هر كس در اين زمينه دو سوال مطرح ميشه:

1. آيا من آدم بازاری هستم؟
2. آيا اصولا بازاری بودن خوبه يا بد؟

پاسخ به سوال اول كه شخصيه و به كسی هم مربوط نيست! اما من در مورد مثبت بودن جواب سوال دوم شك دارم. اگه مردم در نگاه اول تصوير خيلی آرمانی از ما در ذهنشون بسازند (زمانی كه هنوز ما رو درست نميشناسند) آيا بعدا كه مای واقعی رو شناختند ( اگر بتونند بشناسند، البته! ) اون موقع توی ذوقشون نميخوره؟ به هر حال هر چه قدر هم كه ما آدم صالح (و يا اصلح به قول بعضی از علما!!) باشيم، باز ممكنه با اون تصوير خيالی كه ديگران از ما ميسازند، خيلی فاصله داشته باشيم. حالا چه جوری جواب اين ادعا رو كه " نه، تو عوض شدی و قبلا خيلی بهتر بودي!" رو بايد بديم و بگيم كه به خدا من از اولش همين بودم كه ميبيني. تو بيخودی منو در ذهن خودت بزرگ كردي!



تماس فيزيكی


همون طور كه ميدونيد، در فيلمهای سينمايی ايراني، تماس فيزيكی مرد و زن اكيدا ممنوعه. يعنی مثلا وقتی زن و شوهری بعد از صد سال همديگه رو ميبينند، و يا پسری مادرش رو پيدا ميكنه (مثل هاچ زنبور عسل!!)، بايد فرض كنه كه ديوار ديده. بلا نسبت مثل بز وايسته جلوش و بگه: " آه، عزيزم!! "
خيلی مضحكه. نه؟
حالا برخورد فيلمساز ها با اين معضل معمولا به دو شكله. يا همين جور كه توصيف كردم به صحنه های ابلهانه اي تبديل ميشه كه هيچ بچه اي هم واقعی بودنش رو نميتونه باور كنه و يا اينكه اصلا چنين سكانسی توی فيلم قرار نميگيره و فرض ميشه كه فيلم قرار نيست اين قسمت داستان رو به تصوير بكشه.
از بين اين دو برخورد، من دومی رو ترجيح ميدم. شما چطور؟ نكنه شما راه سومی سراغ دارين! نه، اون راه رو كه حرفشو نزن. اون يكی اصلا عملی نيست!!



Web Analytics