آرشيو


September, 2003

اشيای بی جان


مدتيه دارم فكر ميكنم كه راستی چقدر ما بايد اشيای بی جان رو تحويل بگيريم و نسبت به آنها احساس داشته باشيم. به مثال های زير توجه كنيد:

X وقتی كه دستگاه تلفنش رو اشتباهی به برق ميزنه و اون رو ميسوزونه، فكر ميكنه كه اين موجود معصوم رو به قتل رسونده و تا مدتها براش غصه ميخوره.

Y يه عروسك داره كه جزو اعضای خانواده اش به حساب مياد و در تمام معادلات زندگيش اون رو در نظر ميگيره.

Z منزلش پر از عروسك های ريز و درشته كه هر كدوم اسم دارند، شناسنامه دارند و اگر بهشون بی احترامی كنيد، شما رو دعوا ميكنه.

U ميگه ژاپنی ها يه ربات ساخته اند كه با مشاهده شما، بهتون سلام ميكنه. و سپس ميپرسه كه اگر شما چنين موجودی رو در خيابان ببينيد، آيا جواب سلامش رو ميدين يا نه.

واقعا نميدونم كه چقدر بايد به چنين احساساتی بها بديم و فكر كنيم كه درستند يا غلط. اما خودم چند روز پيش با خوندن يك خبر، نسبت به يك موجود بی جان دچار احساس شدم. متن خبر اين بود:

انهدام سفينه فضايی گاليله در مدار كره مشتري، در پايان ماموريت 14 ساله.

به اين فكر افتادم كه اين سفينه زبون بسته چقدر گناه داره. بعد از اينكه 14 سال صادقانه به ما آدمها خدمت كرده، وقتی ديگه بهش نيازی نداريم، با بی رحمی از بين ميبريمش.

خيلی تعجب كردين كه اين فكر رو كردم. ميدونم. شايد حتی شما كه مثل Y، X و يا Z فكر ميكنيد.

من فكر ميكنم شايد با اين گونه ابراز احساسات، هر كدوم از ما يك نياز درونی رو ارضا ميكنيم، نياز به محبت كردن و دلسوزی كردن. به هر حال، هر چقدر هم چنين انديشه ها و رفتار هايی بی معنی و بی حاصل به نظر بيان، بودنشون بهتر از نبودنه. البته، ای كاش كه در اين ميان، موجودات زنده رو هم فراموش نكنيم و در دلهامون خصوصا برای آدمها هم جايی بذاريم.

*: Z، Y، X و U از دوستان من هستند.



تدريس


داشتم به دوستی يه مطلب علمی رو آموزش ميدادم. ظاهرا اينقدر بيان شيوايی داشتم كه در پايان به من گفت: "هيچوقت تا اين اندازه احساس خريت نكرده بودم!!"
من هم كه خيلی شرمنده شده بودم در جوابش فقط تونستم بگم: "پس به اين مناسبت بايد شام بدي!!"



ايزابل داره می آد…..!


ايزابل كيه؟ من هم اولش فكر كردم كه وزيري، سفيری، يا يه بازيگر خوشكل سينما، يا يه خواننده خيلی معروف (كه من دهاتی هنوز كشفش نكردم!) داره می آد. اما، بعدا فهميدم كه اين ايزابل خانم، يه طوفان خانمان بر اندازه كه از سمت اقيانوس داره خرامان تشريف مياره تا هر چی سر راهشه خراب كنه. البته همين جا بگم اگه در شرق آمريكا زندگی نميكنين، نترسيد. چون او را با شما كاری نيست. اما اگه مثل اين حقير در اين نواحی ساكن هستيد، ديگه با خودتونه كه بترسيد يا نه. من كه تا امروز صبح اصلا تحويل نگرفته بودم. اما اينقدر اين شبكه های خاله زنك تلويزيون شلوغش كردند كه من هم كم كم به فكر افتادم كه قضيه رو جدی بگيرم. در اولين اقدام پيشگيرانه هم گفتم اين مطلب رو بنويسم!!

اين عكسی رو كه ملاحظه ميكنين يه جوری توی تلويزيون نشون ميدن كه آدم فكر ميكنه آخرالزمان شده! ابعاد اين ايزابل خانم رو اگه با ايالتهای آمريكا كه كنارش كشيده مقايسه كنيد، شما هم مثل من به اين نتيجه ميرسين كه يه خورده بزرگه! البته، من هميشه فكر ميكنم كه اين ترس و وحشت ها مال آمريكايی هاست كه نه هشت سال جنگ ديدند و نه هزار تا بدبختی ديگه كه سر ما توی اين بيست ساله اومده. ما كه گرگ بارون ديده هستيم و نبايد از 10 اينچ بارون و طوفان 80 مايل در ساعت بترسيم كه!!

ولی حالا برای احتياط هم كه شده من اينجا وصيتم رو ميكنم:

من اگر در بين شما باشم يا نباشم، وصيت ميكنم، نگذاريد اين وبلاگستان به دست نا اهلان و نا محرمان بيفتد.

ضمنا، نوشتن مطلب بعدی رو ميتونين به معنی پايان خطر و سالم موندن من تعبير كنيد!



مطلب اجتماعي، انتقادي، فرهنگي، هنري، سياسی و غيره


ديروز، يكی از دوستان كه به وبلاگ من خيلی لطف داره، با من وارد يك بحث پيشنهادي، انتقادی در مورد محتوای وبلاگم شد. ايشان معتقد بودند كه من بايد به مسائل جدی تری در وبلاگم بپردازم. به طور مثال، مطالب اجتماعي، انتقادي، فرهنگي، هنري، سياسی و غيره. من در پاسخ گفتم كه نميخوام اينجا روزنامه بنويسم. نميخوام تمامی مشكلات بشريت رو توی اين يه وجب جا حل كنم و برای تمام عالم و آدم نسخه صادر كنم. ميخوام فقط يه صفحه از ميليونها صفحه اين پهنه گسترده وب رو، فقط و فقط برای خودم داشته باشم. جايی كه در اون خيلی برای ابراز عقيده زور نزنم. جايی كه بتونم كلمات خيلی عاميانه اي رو كه ممكنه در محاوره با صميمی ترين دوستانم به زبون بيارم، به كار ببرم. و هر كس كه اين مطالب رو ميخونه ( مهم نيست كه ميشناسمش يا نه )، همينقدر با خودم صميمی ببينم و باهاش گپ خودمونی بزنم. زياد هم نمينويسم، چون دنبال چيزی برای نوشتن نميگردم و وبلاگ نويسی هم در الويت شصتم زندگيم قرار داره. فقط هر وقت يه موضوع به اندازه كافی برای خودم ارزش نوشتن داشت، اون وقت مينويسم. اون هم نه شايد به شكل خبری و يا انتقادي، بلكه به همون شكلی كه در اون لحظه خاص احساسش ميكنم.

اما به هر حال، چون من به دموكراسی معتقدم و به نظر ديگران خيلی احترام ميذارم، خواستم يك بار فرمايش ايشون رو اجابت كنم. گشتم و گشتم تا يه مطلب پيدا كنم كه هم فرهنگی باشه، هم هنري، هم اجتماعي، هم سياسی و هم انتقادي. خيلی هم عميق باشه. يك دنيا هم پيام آشكار و نهان دنبالش باشه… سرانجام هم يافتم آنچه ميجستم.

اما، خود عنوان اين مطلب اينقدر شوكه كننده بود كه ديدم هيچ چيزی در نقدش نميتونم بنويسم. (شايد هم اينقدر خود مطلب گويا هست كه …). پس، اين شما و اين هم مطلب اج، فر، هن، ان و سی من:

شهردار تهران ابراز اميدواری كرد كه فرهنگسراها به حسينيه تبديل شوند و بودجه موسيقی به مساجد اختصاص يابد!!



اين مرد كيست؟


اين مرد كيست؟

من هم نميدونم!!
راستش، من و تعدادی از دوستان برای گشت و گذار رفته بوديم كه در مقابل يه منظره خيلی زيبا، تصميم گرفتيم يه عكس دست جمعی بگيريم. چون اصرار داشتيم كه همه هم توی عكس باشيم، منتظر يك نفر ايستاديم تا لطف كنه و اين عكس رو از ما بگيره. بالاخره يه نفر پيدا شد و من تقاضا رو مطرح كردم. نميدونم به چه دليل (لهجه بد من، و يا مشكل درونی خود ايشون و احساس خوش تيپي!) به جای: "از ما عكس بگيرين" فكر كرد ميگم: "با ما عكس بگيرين!"
خلاصه با كمال ميل وسايلش رو به كناری گذاشت و كنار دوستان نشست تا ما افتخار عكس گرفتن با ايشون رو پيدا كنيم!!
حالا فهميدين، اين مرد كيست؟!!



ايميل به خود


چند روز پيش به يه ابتكار جديد دست زدم. يه برنامه نوشتم كه امكان اين رو ايجاد ميكرد كه از هر آدرسی كه دلم ميخواد به هر آدرس ديگه ايميل بزنم. بعد، توسط اون به 75 نفر از دوستانم از طرف خودشون ايميل زدم! البته نه به منظور آزار و اذيت كه اينا اصلا در مرامم نيست! بلكه هدف يك اطلاع رسانی مردمی بود كه:

ايها الناس، ايميل اصلا ابزار مطمئنی نيست. اگر كه فردای روزگار يه نفر كه خيلی فكر ميكنين بهتون علاقه داره، يه ايميل زد و گفت كه: "ديگه نميخوام ريختت رو هم ببينم"، و يا برعكس اگه محبوبه اي كه سالهاست محل … بهتون نميذاره، ناگهان يه متن عاشقانه براتون فرستاد كه: "من دارم از دوريت ميميرم، بدو، بيا!!"، خيلی مطمئن نباشيد كه حتما قضيه جديه و طرف به راستی نويسنده اون ايميله. اول مطمئن بشين كه قضيه صحت داره، و بعد با چماق يا دسته گل به ديدارش بشتابيد!

به هر حال پس از اين اقدام فداكارانه!! عكس العمل های مختلفی دريافت كردم:

چند نفر كه بيشتر به كامپيوتر وارد بودند، از روی HEADER ايميل فهميدند كه كار، كار منه و با جوابهايی از جمله: "من فهميدم، حالت خوبه؟، مثل اينكه خيلی بيكاري، بيمزه!" و غيره، كشف خودشون رو ابراز كردند.
چند نفر هم كه فكر كردند كه HACK شدند، PASSWORD شون رو عوض كردند و يا به مقامات مسئول اطلاع دادند!
چند نفری هم با تماس، از من امداد خواستند كه در اين موارد خيلی شرمنده شدم!
چند نفر ديگه هم به لطف اينهمه SPAM كه اين روز ها توی MAILBOX همه هست، اصلا به روی مبارك هم نياوردند و با يه حركت ايميل رو DELETE كرده بودند!

خلاصه، بعد از حدود 24 ساعت، قضيه با ايميل مفصلی ( اين بار از طرف خودم) فيصله پيدا كرد. البته من اين بار شانس آوردم كه كار به جاهای باريك نكشيد و كسی دچار مشكل قلبی نشد و يا خودم تحت پيگرد قانونی قرار نگرفتم. شما نكنه يه موقع به فكر كارهای مشابه بيفتين ها. راستش فكر كنم هر كدوم از ما به اندازه كافی با ايفای نقش خودمون در زندگی دچار مشكل هستيم كه نياز نداشته باشيم جای شخص ديگه اي بازی كنيم. (عجب نتيجه اخلاقيي، خودم كيف كردم!!)



Web Analytics