آرشيو


November, 2003

نابغه



عكس فوق مربوط به مايكل كارني، نابغه بی گفتگوی دنيای ماست. او در سن شش سالگی دبيرستان را به پايان رسانده، در 10 سالگی از كالج فارغ التحصيل شده، در 14 سالگی فوق ليسانس در رشته شيمی گرفته و در مقطع دكترا مشغول به تحصيل شده. خود او در مورد خودش ميگويد: "ظاهرا، من يك بچه 32 بيتی در يك دنيای 8 بيتی هستم!"

البته جالب اينه كه هر چی گوگليدم، نتونستم از سال 1998 به بعد كه ايشان در دانشگاه بركلی مشغول PHD در رشته بيوشيمی شده، ردی ازش پيدا كنم. نكنه بيچاره اينقدر درس خونده كه …..!

يك كتاب هم در مورد داستان زندگی ايشون و گفته های پدر و مادرش نوشته شده كه ميتونيد از آمازون بخريد.



A Dialog from Matrix


I was watching the movie “Matrix, Reloaded”. In a section of it, there was a dialog between Neo, the main character and the councilor of the city Zion, the last city of real people. Their talks seemed so deep to me and made me think for hours. I will narrate it for you here. Think about it. It seems to be true:

N: Neo
C: Councilor

C: Almost no one comes down here. Unless, of course, there’s a problem. That’s how it is with people. Nobody cares how it works as long as it works. I like it down here. I like to be reminded this city survives because of these machines. These machines are keeping us alive while other machines are coming to kill us. Interesting. Isn’t it? The power to give life and the power to end it.

N: We have the same power.

C: Yeah, I suppose we do, but down here sometimes I think about those people still plugged into the matrix. And when I look at these machines, I can’t help thinking that, in a way, we are plugged into them.

N: But we control these machines, they don’t control us.

C: Of course not. How could they? The idea is pure nonsense, but it does make one wonder just what is control?

N: If we wanted, we could shut these machines down.

C: (Smiling) Of course. That’s it. You hit it. That’s control. isn’t it? If we wanted, we could smash them to bits. Although if we did, we’d have to consider what would happen to our lights, our heat, our air.

N: So we need machines and they need us. Is that your point, councilor?

C: No, no point. Old men like me don’t bother with making points. There’s no point.



وبلاگ معاون حقوقی رييس جمهوري


امروز چشمم به جمال وبلاگ معاون حقوقی رييس جمهوري، آقای ابطحی روشن شد. در مورد اينكه چقدر اين موضوع جالبه و نشانه اهميت وبلاگه و اينكه ابطحی چقدر آدم روشنيه و يا اينكه نكنه كه به خاطر جلب توجه جوونا داره مينويسه و …، همه حرف زده اند. پس بذارين با ياد آوری اينكه هر قصدی هم پشت اين كار هست، من اساسا با نفس كار موافقم (كی نظر من رو پرسيد؟!)، يه نگاه جديد به اين مسئله بكنم:

اگر يه سری به اين وبلاگ زده باشيد، ميبينيد كه آقای ابطحی كه مقام بسيار مهمی هم در دولت داره، چقدر راحت و عاميانه مطلب مينويسه و حتی از كلمات خيلی كوچه بازاری مثل "خفن" استفاده ميكنه. حالا تصور كنيد كه اين مسئله وبلاگ نويسی كه شديدا مسری هم هست، به خود جناب خاتمی هم سرايت كنه و ايشون هم بخواد همين جور ساده و با كلمات عاميانه اتفاقات روزمره رو توی وبلاگ شخصيش بنويسه. احتمالا نتيجه كار يه چيزی ميشه مثل متن زير:

" ديروز كله سحر رفتم دفتر تا به مملكت برسم! گفتند ديروز مجلس خر تو خر شده. يه سری نماينده ها دری وری به من گفتند. كلی شاكی شدم و گفتم: "دهنتون رو سرويس." بعد چند دقه، گفتند كه باز اين محافظه كارا ضد حال زدن و ميخوان دودره مون كنند. گفتم بيخی (يعنی بی خيال). اينا كه عددی نيستند. سوسكشون ميكنم! بعد هنوز تو كف اين دو تا بودم كه يكی از اين بر و بچ دفتر اومد گفت كه دانشجو ها هم كلی ديروز ليچار گفتند. گفتم ديگه اين END شه. ما رو بگو واسه كيا خودمونو جر ميديم. دمتون قيژ! اصلا شيطونه ميگه برم استعفا بدم يه ضد حال اساسی به همه بزنم. اما ايكی ثانيه بعد گفتم ولش كن بابا. اين روز ها با كرسی مخملی كی ديگه ميره تو غار! (ببخشيد اشتب شد. منظورم اين بود كه كی استعفا ميده.) همين ديگه. زياد جفنگ گفتم. زت زياد!"



يه دقيقه وقت داري؟


اون: سلام، يه دقيقه وقت داري؟
من: بعله، بفرماييد.
اون: ميشه يه سوال بپرسم؟
من: خواهش ميكنم. بفرماييد.
اون: اشكال درسيه ها.
من: عيب نداره، فقط اگه بلد باشم جواب بدم.
اون: نه، آخه شايد سوالم خيلی احمقانه باشه.
من: اين حرفها چيه؟ سوال سواله ديگه. بالاخره بايد پرسيد تا ياد گرفت.
اون: آخه فكر كنم الان سرت شلوغه. مزاحم ميشم.
من: نه بابا، بيكارم. بپرس.
اون: مرسي، ولی آخه ميترسم وقتت رو بگيرم.
من: اختيار دارين. وقت ما متعلق به شماست.
اون: …

15 دقيقه بعد

اون: يعنی مطمئنی كه بپرسم؟ آخه نميخوام وقتت رو بگيرم
من: …
اون: فقط يه دقيقه طول ميكشه. قول ميدم!



تاكسی


دوستی كه تازه از ايران به آمريكا برگشته تعريف ميكرد:

دو روز بعد از رسيدن به ايران، وقتی از تاكسی پياده ميشدم، در تاكسی رو سهوا محكم بستم. وقتی با اعتراض راننده مواجه شدم، گفتم:

"ببخشيد آقا، حواسم نبود."

راننده هم كه عذرخواهی من رو ديد، نرم شد و گفت:

"عيب نداره آقا، شما هم ناراحتي. اعصابت خورده. الان جوونای هم سن و سال شما راحت توی آمريكا دارند زندگی ميكنند، اما شما اينجا با اين همه مشكلات…. معلومه كه اعصاب برات نميمونه!"



نامه از ايران


گيله مرد، دو تا نامه رو كه از ايران براش نوشته اند، نقل كرده. يكی از اونها مناظری زشت و نا اميد كننده رو از وضعيت جاری ايران مجسم ميكنه. تكرار اون مناظر رو اينجا دلپذير نميدونم، اما آخرين جمله های نامه، اشك رو به چشمانم آورد:

"… و دست اخر میخوام از زیبا ترین چیزی که دیدم برات بگم و اون کوه البرز بود که همچنان با ابهت و عظمت در ضلع شمالی تهران پا بر جا ایستاده و به این همه زشتی و بیدادگری نگاه میکنه و من در حیرتم که چرا بغضش نمیترکه ."



فمينيسم


باز هم بحث قديمی فمينيسم. بعضی از اين خانم ها اين قدر روی اين مسئله حساسيت نشون ميدن كه آدم مشكوك ميشه به اين كه نكنه راستی راستی مردها … تر هستند. (نقطه چين رو بسته به جنسيتتون پر كنيد.)

حالا ميگيم توی ايران، بنده خدا خانم ها در محروميت و فشار هستند و صداشون در اومده، اما ظاهرا اين قضيه به قوميت و فرهنگ و مذهب بستگی نداره. يه خانم معلم داريم كه هفت پشتش آمريكاييه و اصلا محروميت و حجاب و ارث و ديه و شهادت نصفه توی دادگاه و … رو نميدونه چی هستند. اما آنچنان تبلور دفاع از حقوق زنهاست كه بيا و ببين. اصرار داره كه مسئله مشهور TRAVELING SALESMAN رو حتما SALESPERSON بگيم. ما هم ميگيم چشم، اما جالب اينه كه خودش وقتی ده بار اين اصطلاح رو ميگه يه بارهم سوتی ميده و همون SALESMAN رو به كار ميبره!

اولا كه من فكر ميكنم MAN اينجا يعنی نوع بشر، نه مرد. حالا چرا به اين موجود دو پا نميگن WOMAN ديگه بريد توی تاريخ و زبان شناسی دنبالش بگرديد. اما من نميفهمم اگه اين فروشنده دوره گرد بينوا مرد باشه، به كی بر ميخوره. مثل اينكه وقتی ميگن پرستار، من ناخود آگاه به ياد يه خانم سفيد پوش ميفتم كه تازه انگشتش هم روی دماغشه! (توی دماغ نخونيد ها!)

همين استاد محترم ما، يه لينك روی وب بهمون داده كه بريم و ببينيم كه مثلا IQ دارای توزيع احتمال نرماله. توی اين لينك هم كه ميري، بحث بر سر اثبات اينه كه دخترها از پسرها كم هوش تر نيستند!

خلاصه اينكه اينقدر روی اين ماجرا تاكيد ميذارن كه كسانی مثل من هم كه خيلی به مساوات اجناس (جنس ها منظوره!) معتقدند، كم كم مشكوك ميشن!

در انتها، به يك Junk Mail كه هم اكنون به دستم رسيد توجه فرماييد:

يك استاد زبان انگليسی از دانشجوهاش ميخواد كه اين جمله رو نقطه گذاری (Punctuate) كنند:

"A woman without her man is nothing"

تمامی آقايون اينجوری مينويسند:

".A woman, without her man, is nothing"

و خانمها هم يك صدا مينگارند:

".A woman: without her, man is nothing"



Web Analytics